کسی که در خانه ات را کوبید

کسی که در خانه ات را کوبید

من نبودم

کسی که به تو سلام داد

من نبودم

کسی که سال ها عاشق تو بود

و هر کجا که می رفتی

دنبالت می کرد
 
دروغ گفتم


من بودم!.
من همان بودم که تو هیچ وقت نخواستی ببینی.

با این حال

آری!من بودم که عاشق تو بودم

هنوز هم عاشقت هستم


حالا این را با صدای بلند فریاد می زنم


و تو گریه میکنی و می گویی



“چرا این را زودتر نگفتی؟!”

من و تو

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا این دریا

پر خواهم زد خواهم مرد


غم تو این غم شیرین را


با خود خواهم برد …

مانند یک بهار….

مانند یک بهار…. مانند یک عبور….

از راه میرسی و مرا تازه میکنی.


همراه تو هزار عشق از راه میرسد


همراه تو بهار…


بردشت خشک سینه من سبز میشود.


وقتی تو میرسی….


در کوچه های خلوت و تاریک قلب من …


مهتاب میدمد…


وقتی تو میرسی…


ای آرزوی گم شده بغض های من…


من نیز با تو به عشق میرسم…

مــادر

مادر دوستت دارم وتا ابد به تو محتاجم

تا ابد دوستت دارم وبه تو محتاجم


و همین لحظه این قدر اشک برای ریختن دارم که موهایت تر شود


خودم را از تو دور کرده ام ، با این وجود توجه وعشق تو هنوز در دلم

برپاست


تو مامن و سرپناه من هستی


که مرا از گزندها و آسیب ها حفظ می کنی


من از دیوارها می گذرم و پرواز می کنم


و تمام کارهایی را که باید ، انجام می دهم تا در پناه تو باشم


شاید من یاغی وسرکش باشم


اما می دانم حتی زمینی که بر روی آن

 
ایستاده ام از عشق تو سرشاراست

من منتظر لبخند درخشان و پر غروز تو هستم ، مادر


لبخندی که هر گره ای را باز می کند


برای تمام لحظاتی که به خاطر من رنج کشیده ای متاسفم


اما بعد از طوفان های کوچک


این آرامش است که پا برجا خواهد ماند.

لـــحطه د یــــــدار


لحظه دیدارنزدیک است

باز من دیوانه ام، مستم

باز می لرزد، دلم، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ

های ! نپریشی صفای زلفم را، دست

آبرویم را نریزی، دل

- ای نخورده مست -

لحظه دیدار نزدیک است

ايســــــتاده ام

ایستاده ام

در اتوبوس

چشم در چشم های نا گفتنی اش.

یک نفر گفت:

«آقا

جای خالی

بفرمایید»

چه غمگنانه است

وقتی در باران

به تو چتر تعارف می کنند.

وقتي بودي


یک  ...  دو  ...  سه ...
....

يك...

دو....

سه....

چندين و چند

...هر چقدر مي شمارم خوابم نمي برد

من اين ستاره هاي خيالي را

كه از سقف اتاقم

تا بينهايت خاطرات تو جاري است

....

يادش بخير

وقتي بودي

نيازي به شمردن ستاره ها نبود

اصلا يادم نيست

ستاره اي بود يا نبود

هر چه بود شيرين بود

حتي بي خوابي بدون شمردن ستاره ها

تــــــــــــکرار

بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟


باز تکرار به بار آمده، می بینی که؟


سبزی سجده ی ما را به لبی سرخ فروخت


عقل با عشق کنار آمده، می بینی که؟


آن که عمری به کمین بود، به دام افتاده


چشم آهو به شکار آمده، می بینی که؟


حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد


گل سرخی به مزار آمده، می بینی که؟


غنچه ای مژده ی پژمردن خود را آورد


بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟

من نیستم مانند تو

من نیستم مانند تو، مثل خودم هم نیستم

تو زخمی صدها غمی، من زخمی غم نیستم

با یادگاری از تبر، از سمت جنگ آمدی گفتم

چه آمد بر سرت؟ گفتی که مَحرم نیستم

مجذوب پروازم ولی، دستم به جایی بند نیست

حالا قضاوت کن خودت، من بی*گناهم! نیستم

با یک تلنگر می*شود، از هم فروپاشی مرا

نگذار سر بر شانه*ام، آن*قدر محکم نیستم

خواندی غزل*های مرا، گفتی که خیلی عاشقم

اما نمی*دانم خودم، هم عاشقم هم نیستم

از تـو بـرايـم چه مانـده است ؟!

از تـو بـرايـم چه مانـده است ؟!


صندوقي پـُراز گلايه ... قـاب عكسي خالي ...


دقايقي كه مي خواهمت و نيستي ...


حرفـهايي كه مي خواهـم و نمي زني ...


شنيدني هايي كه مي خواهـم و نمي گويي ...


سـردي آمـدن هـا و گرمي اشـك و تعليـق و انتـظار ...


و بي خبـري هـاي پي در پي !


مـِهري كه دارم مي خـري وَ بي مِهـر دور مي اندازي ...


كـلامي كه نيـاز دارم و مجـالي نـداري بـراي بيـانش !


و خـاطرات ...

انتــــــــظار


این چند ماه


که منتظرت بودم


به اندازۀ چند سال نگذشت


به اندازۀ همین چند ماه گذشت


اما فهمیدم


ماه یعنی چه


روز یعنی چه


لحظه یعنی چه


این چند ماه گذشت


و فهمیدم


گذشتن، زمان، انتظار


یعنی چه

سهم تو


دستان من نمی توانند


نه، نمی توانند


هرگز این سیب را عادلانه قسمت کنند.


تو


به سهم خود فکر می کنی


من


به سهم تو.




خوش به حال


خوش به حال آنکه قلبش مال توست

حال و روزش هر نفس، احوال توست


خوش به حال آنکه چشمانش تویی

آرزوهایش همه آمال توست


آنکه دستش تا ابد در دست تو

کوچ او از غصه ها با بال توست


من خطاکارم خداوندا، ولی

دیدگانم تا ابد دنبال توست

گــــــــاهـــــــــی

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود


گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

در راه هوشیاری خود مست می رود


گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست می رود


اول اگر چه با سخن از عشق آمده

آخر خلاف آنچه که گفته است می رود


وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست می رود


هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود


گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند

وقتی غبار معرکه بنشست می رود


اینجا یکی برای خودش حکم می دهد

آن دیگری همیشه به پیوست می رود


این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست

تیریست بی نشانه که از شصت می رود


بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند

اما مسیر جاده به بن بست می رود

شـــــــــــــــــــــب ها

شبها که چشم مست تو پرناز می شود

یعنی گره زکار دلم باز می شود


ساز غم کلام تو شیوا و دلپذیر

در خلوت شبانه من ساز می شود


با قصه های روشن باران طلوع صبح

در من سرود عشق تو آغاز می شود


نقش نگاه گرم تو در ذهن سرد من

کم کم بدل به صورت یک راز می شود


یک روز یا دو روز ندانم تمام عمر

دل با غم فراق تو دمساز می شود


با مرغکان عاشق و گنجشککان کوی

بر بام و بر درخت هماواز می شود


وقتی روی زپیشم و تنها شود دلم

آنوقت پای غم به دلم باز می شود

هر چند


هر چند امیدی به وصال تو ندارم

یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم


ای چشمه ی روشن منم آن سایه که نقشی

در آینه ی چشم زلال تو ندارم


می دانی و می پرسیم ای چشم سخنگوی

جز عشق جوابی به سوال تو ندارم


ای قمری هم نغمه درین باغ پناهی

جز سایه ی مهر پر و بال تو ندارم


از خویش گریزانم و سوی تو شتابان

با این همه راهی به وصال تو ندارم

اي عشق

اگرچه دست و دلی سخت ناتوان دارم

تورا نمی دهم از دست، تا توان دارم

سری به مستی نیلوفران صحرایی

«دلی به روشنی باغ ارغوان دارم»

اگرچه مرده ای، ای عشق! نعش نامت را

هنوز هم که هنوز است بر زبان دارم

چراغ یاد تو را در کجا بیاویزم

کز این کبود نفس گیر در امان دارم؟

میان سینه من آتشی است چون فانوس

اگرچه خواستم این شعله را نهان دارم

گاه می اندیشم

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

مرگ من

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور


مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه*ای ز امروزها*، دیروزها

دیدگانم همچو دالان*های تار

گونه*هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

یکــــ پیـــاده رو

یکــــ پیـــاده رو تقریــبا خلـــوتــــ ــ ــ ـــ .. . . .


یک مرد ، یـــک زن ... یـــک زوج ... خـوشــبختیشــان پای خودشان !


یک مرد ، یک مرد ... یک شراکت ... ســود و ضررشــان پای خودشان !


یک زن ، یک زن ... یک رفاقــت ... معرفــت و اعتمادشــان پای خودشان !


یک پسر ، یک دختر ... یک رابــطه ... پاکــی و نـاپـاکـیش پای خودشــان !


. . . و انـتـهـــای پیــاده رو ...


یک مــن ، یک تـنهایــی ! ... یک رنــج ... آخـر و عـاقـبتـــش پـای تــ ــ ــو !

حــــــــــــرمت

به حرمـــــت نان و نمکی که با هم خوردیم

نــــــــان را تو ببر


که راهـــــــــت بلند است و طاقتــــــــــت کوتاه


نمــــــــــک را بگذار برای من


می خواهم این زخم همیشــــــــــه تازه بمانـــــــد...

توی این شبای دلگیر

توی این شبای دلگیر تو بیا پناه من باش

توی تنهایی شکستم بیا تکیه گاه من باش



دلم از غربت اینجا بی تو بدجوری گرفته

بیا می دونم که یادم هنوز از یادت نرفته


نذار اون نگاه آخر، آخرین وداع ما شه

دل بِده به خواهش من؛ دستامون نذار جداشه


دوباره منو صدا کن ببرم تا لب رویا

بی تو امروز رو نمیخوام ،برسون منو به فردا

بیـــــــــــــــــــــــن

بین دستای من و تو، فاصله خیلی زیاده!

تو روی ابرا سواری، من روی زمین پیاده!

یادته به من می گفتی؟ اوج می گیریم توی پرواز

اما از دلم گذشتی، با غریبه خوندی آواز...

دلـــــــــــم

دلم می گیرد از هر چه هست

دلتنگ می شوم به هر چه نیست


چه خوب می شد


نبود هر چه که هست


بود هر چه که نیست


دلتنگی هایم را جایی، جا گذاشته ام


کجا؟ نمی دانم


فقط دلم دل دل می کند


خسته ست و افسرده


این روزها .... بی خیال


فقط سرم درد می کند ... نشانه چیست ؟ مرگ

دلم برایت تنگ می شود

دلم برایت تنگ می شود

گرچه اینجا نیستی

هر جا می روم

یا هر كار می كنم

صورت تو را در خیال می بینم

و دلم برایت تنگ می شود

دلم برای همه چیز گفتن با تو تنگ می شود

دلم برای همه چیز نشان دادن به تو تنگ می شود


دلم برای چشم هایمان تنگ می شود كه

پنهانی به هم دل می دادند

دلم برای نوازشت تنگ می شود

دلم برای هیجانی كه با هم داشتیم تنگ می شود

دلم برای همه چیزهایی كه با هم سهیم بودیم تنگ می شود

میگــــــــــــــــــن

میگن دلت گرفته


بیا یه بار دیگه همه دنیام و بسوزون



میگن دلت گرفته



بیا غمات و با گرمی خنده هام بپوشون



میگن جونم و می خوای



تو که دارو ندارم و گرفتی خب اینم روش



میگن شدم اسیرت



تو رو خدا اسیرت و یه وقت نکن فراموش

پنجره

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــدن



یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــی



در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــد



و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــگ



یک پنجره که دست های کوچک تنهایــی را



از بخشش شبانه ی عطر ستاره ها



سرشار می کنــــــــــــــد



و می شود از آنجـــــــــــا



خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کـرد



یک پنجره برای من کافیــســـت

کـــــــــــــــــــــــــاش

کاش ماهی بودم، قالبم جنس بلور، و درونم سیراب...


کاش پروانه بودم تا افق پر می گشودم با شوق تا کوی تو می آمدم،


بال بال زنان روی گونه نرمت می نشستم و می بوسیدمت...



کاش اشک بودم تا درچشمانت زندگی می کردم که وقتی به



می رسیدم نور افشانی می کردم و وقتی که به لبهایت



می رسیدم بوسه ای از آن می گرفتم...


کاش من هم قاصدک بودم تا با یک نوازش آزاد بودم...

یادمون باشه


یادمون باشه که هیچ کس رو

امیدوار نکنیمبعد یکدفعه رهاش کنيم


چون آهسته می میره...



یادمون باشه که قلبمون رو همیشه


لطیف نگه داریم تا کسی که به ما


تکیه کرده سرش درد نگیره...



یادمون باشه هیچ وقت کسی رو بیشتر از چند


روزمنتظر نذاریم چون امکان داره


زیاد نتونه طاقت بیاره...



یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت


بهش نگیم: برو...



دیگه نمی خوام ببینمت



چون زندگیش رو ازش می گیریم

تنهایی

دلم برای تنهایی میسوزد چرا


هیچکس او را دوست ندارد



مگر او چه گناهی کرده که

تنها شده جرم تنهایی چیست

که هیچکس او را نمیخواهد

دیشب تنهایی از اتاقم گذشت

دنبالش دویدم ولی او رفته بود

.تنهای تنها نیمه شب

او را مرده کنار حوض خانه

پیدا کردم از گریه چشمانش

قرمز بود برایش گریستم آخر

اواز تنهایی مرده بود

تنهایی مردو من

تنها تر شدم....

دوست داشتن

دوست داشتن رو باید از برگ درخت آموخت

وقتی زرد می شه،

وقتی می میره ؛

وقتی از درخت جدا می شه ؛

بازم پای همون درخت می افته

می خواهم

می خواهم برگردم به روزهای کودکی

آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .


عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد


بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...


بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .


تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.


تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود


و معنای خداحافـظ، تا فردا بود ... !

انتــــــــــــظار


در انتظار ، تفاوت را احساس کنید !


  بدنبالت میام هر جا که باشی

و

  سر راهت نشینم تا بیایی ...


مولایِ من، باید رویمان از شرمندگی سیاه شود ،


ما نه به دنبال تو بوده ایم و نه بر راه تو


آری ؛ ما فقط سر راه خودمان نشسته ایم و انتظار داریم ...

زیبا ترین


زیبا ترین دریا...

دریایی است که هنوز در آن نرانده ایم

زیباترین کودک....

هنوز شیرخواره است

زیباترین روز ...

هنوز فرا نرسیده است

و زیباترین سخنی که میخواهم

با تو گفته باشم...

هنوز بر زبانم نیامده است...